تبلیغات
سرگرمی - داستان غم انگیز وتامل بار


با فرید تازه دوست شده بودم. اون سال دومی بود ولی از اونجایی كه درس ریاضیش با ما یك روز افتاده بود ، این درس رو برداشته بود. دوستی اون با نگار كه یكی از خوش هیكل ترین و با كلاس ترین دختر های رشت بود چشم همه پسر ها رو در آورده بود. همه فكر میكردن حتما فرید خیلی - - لیسی میكنه كه نگار فقط با اون دوسته. در صورتی كه من كه كم و بیش در جریان دوستی اونها بودم می دونستم اینجوری نیست. فرید جزء معدود بچه های تهران بود كه توی رشت دانشجو بودند. توی تهران حوالی پارك ساعی مینشستند. مادرش به عنوان یك آلمانی پزشك معتمد سفارت آلمان بود و پدرش یك شركت حمل و نقل معروف رو اداره میكرد. ولی در مجموع با اینكه پدر و مادرش هر دو كارمند بودند وضع مال متوسطی داشتند. فرید اصلا دختر ها رو داخل آدم حساب نمی كرد. ولی تا دلت بخواد خوشگل بود. برای همین هم همه برایش سر و دست میشكوندند
نگار بر عكس ، دختر یكی از بنكدارهای معتبر چای در رشت بود. ویلای آنها در دهكده ساحلی چشم هر بیننده ای رو خیره میكرد. پدرش علاوه بر تجارت ، كارخانه چای هم داشت. نگار دختر سوم از میان چهار دختر پدرش بود. دوتا از دختر ها شوهر كرده بودند و آخری كلاس اول دبیرستان بود. خود نگار هم دانشجوی زبان فرانسه دانشگاه آزاد بود. خانواده نگار اصل و نسب دار بود و به همین دلیل نگار با محدودیت شدید پدرش مواجه بود.
با راهنمایی بچه ها مدتی بود یك آپارتمان كوچك را در محله منظریه اجاره كرده بودم. پدرم شدیداً تاكید داشت كه با كسی هم خانه نشوم و آپارتمان را هم خودش برایم اجاره كرد. بزرگترین ملاكش ظاهراً این بود كه نتوانم كسی را بدون دیده شدن به خانه بیاورم. ولی چون آپارتمان خوشگلی بود من زیاد سختگیری نكردم. فرید در یكی از كوچه های خیابان فلسطین با دو نفر دیگر چیزی شبیه خرپشته یك خانه قدیمی را اجاره كرده بود.
آشنایی من با نگار درست چند روز بعد از آشناییم با فرید شروع شد. بیست سالگی موسم دوستی های سریع و اغلب ناپایدار است. فرید بلافاصله بعد از آشنایی اولیه مشكل خودش رو مطرح كرد.
- میشه تو خونه تو كسی رو آورد ؟ ...
- نه فكر نكنم. زیدتو میخوای بیاری ؟
- آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چی ؟ زید مید چی داری اینجا ؟
- یه دختره است اسمش ملیحه است. اما رشتی نیست. ( با پریسا مدتی بود به هم زده بودم )
حالا خونه خالی نداری ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود) !
- نه بابا . من خودم هم فقط هفته ای یك بار میرم خونه خاله ملیحه. هر دوشنبه خونشون خالیه.
- چرا ؟
- چه میدونم ؟ میگه شوهر خاله اش كه نمیدونم تخمش یا جای دیگه اش باد كرده دوشنبه ها باید بره تهران دیالیز بشه.
- آهان ، خوب ایول میشه من و نگار هم بیایم ؟
- باید با ملیحه صحبت كنم.
ملیحه خیلی راحت پذیرفت. به شرطی كه یكی از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اینجوری شدیم سه زوج. برای مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفری ما به خونه خاله ملیحه میرفتیم. بین ما فقط نگار بود كه مشروب نمی خورد. بقیه از دختر و پسر مشروب می خوردن. ملیحه از همه بیشتر. مشروب هم همیشه یكنواخت بود . یا عرق سگی یا ودكای میكده قزوین باند قرمز . ولی من هر دوشنبه بیشتر و بیشتر مجذوب نگار میشدم . و برای اینكه كسی نفهمه هیچوقت مست نكردم .
خانه خاله ملیحه خانه ای بود قدیمی با دیوارهایی به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف یك راهرو. اولین زوجی كه كارشان تمام میشد به میان راهرو میدوید و بقیه را صدا میزد كه
- اه هنوز اون تو هستین.
- بیاین بیرون بابا میخوایم بریم خونمون.
- بابا كار داریم. دختر ها دیرشون شد
و خلاصه آنقدر سر و صدا میكردن كه بقیه مجبور میشدن یا هول هولكی كارشون رو تموم كنن یا از خیرش بگذرن. در هر حال روزهای خوبی بود كه هیچوقت فراموش نمی كنم.
یك روز ( آخرین دوشنبه ای كه به اون خونه رفتیم ) وقتی با ملیحه از اتاق بیرون می اومدیم فكر میكردیم كه ما نفر اولیم. ولی در راهرو با قیافه عصبانی فرید و چشمهای اشكبار نگار رو برو شدیم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون میكردیم.
- فرید چی شده ؟
- آقا فرید از شما انتظار نداشتمها . نگاری چی شده ؟
ملیحه سر نگار رو میون سینه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زیر گریه. چون جوابی نشنیده بودم دوباره با اشاره از فرید واقعیت رو جویا شدم ولی باز هم بی جواب موند.
بعد از اینكه همه را رسوندم به ملیحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگیره و ته و توی قضیه رو دربیاره. نزدیك غروب بود كه ملیحه زنگ زد
- نگار حامله است !
- برو گمشو. از كجا میدونی ؟
- خودش گفت. الان هم اینجاست. میگه نمیتونه برگرده خونشون.
- آخه چرا ؟ مگه كسی چیزی فهمیده ؟
- نه ولی میگه میترسه. میگه میخواد اینجا بمونه. اما تو كه میدونی نمیشه نگهش داشت. مسئولیت داره.
- خیلی خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ میزنم. به كسی هم نگو كه اون پیش توئه.
بلافاصله با فرید تماس گرفتم. فرید ساده ترین راه رو انتخاب كرده بود. میگفت اصلاً معلوم نیست بچه مال اون باشه. با عصبانیت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبی بود. حقش نبود به این روز بیفته. از دست فرید كلافه بودم. به ملیحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو یه جوری نگار رو بفرسته خونه یكی از خواهراش. بهانه اش هم این باشه كه چون دیر شده دیگه شب رو بر نمی گرده دهكده ساحلی. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو یك جوری حل و فصل كنم.
بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد برای حل این مسئله اون هم پیش من بیاد. به نظر اون بهترین راه این بود كه با خانواده فرید صحبت كنم. ازش خواستم خودش این كار رو بر عهده بگیره. آخر شب بود كه مادر فرید با لهجه آلمانیش بهم زنگ زد. اولین خواهشش این بود كه فرید بویی از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعیت خانواده دختره احتمال خودكشی هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از دید اونها ممكن نیست . ولی اون تا صبح دكتری رو در رشت از میان همكاراش بهم معرفی میكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .
ساعت 10 صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجای دانشگاه بیاد خونه من . چند دقیقه بعد در زد و اومد تو. قیافه اش حالت آدم های غرق شده رو داشت .
- صبحانه خوردی ؟
با سر اشاره كرد كه میل نداره. چهار تا نیمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فرید حرف نزدم . پرسیدم :
- فرید چی میگه ؟
چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زیر گریه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم این مسئله رو براش حل كنم . با نا باوری نگاهم كرد .
- آخه چه طوری ؟
- هنوز مطمئن نیستم. خواهرم الان توی راهه كه بیاد رشت پیش ما. تو هم باید یه چند روزی بهانه ای پیدا كنی كه خونه نری .
- میخوای چیكار كنی ؟
- باید بندازیش
- نه. من میخوامش . میخوام نگهش دارم. اصلاً میرم تهران. میرم تنها زندگی میكنم.
در همین موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسی كه پشت خط بود هندی بود و به زحمت میشد حرفهاش رو فهمید. فهمیدم دكتریه كه قرار بود مادر فرید معرفی كنه . قرار شد عصر بریم پیشش . دوباره با نگار صحبت كردم .
- احمق جون میدونی خودت رو داری قربانی كی میكنی ؟ داری قربانی بچه اون كثافت میشی .
خواهرم ساعت 11 رسید . از ترمینال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محیطی نسبتاً دوستانه طی شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خیلی محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هایشان خصوصی شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهایی باهام صحبت كرد .
-میدونی كه اینكار مسئولیت داره ؟
سرم رو پایین انداخته بودم
- آره میدونم
- چرا داری این كار رو براش میكنی ؟
- دلم براش میسوزه
- فقط یه دلسوزی ساده ؟
- آره
- دروغ میگی.
- به هر حال الان دیگه چه فرقی میكنه. آره دوستش داشتم. ولی قبل از این ماجرا ها
- پس تو هم با كثافتی كه این بلا رو سرش آورده هیچ فرقی نداری
- ببین. من ازت ممنونم كه اینهمه راه برای كمك به من اومدی. ولی لطفا افكار فمنیستی تون رو برای خودتون نگهدارین سركار خانم !!
خواهرم همیشه از اینكه بجای تو بهش شما بگم حرص میخورد . ولی اینبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت
- سلام . خوب مخ آبجی منو گذاشتی تو فرقون ها !
- سلام. میشه بشینی فرشاد ؟
پشت میز تحریرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .
- من هیچوقت نشناختمت
- مهم نیست
- ملیحه رو دوست داری ؟
- خودت چی فكر میكنی ؟
- خواهرت خیلی دختر گلیه
- ما خونوادگی همینجوریم
- تو كه ماهی
- ببین نگار. صبح بهت قول دادم این مسئله رو حل كنم. حالا میخوام بدونی به هرقیمتی باشه این كار رو میكنم. حتی …..
- حتی چی؟
- حتی اگه لازم باشه …..
- لازم باشه كه چی؟
- …….بـ بـ بگیرمت.
- فرشاد ؟؟؟!!!
- بله ؟
- جدی نمیگی؟!
در اتاق كمی باز بود . خواهرم داشت پشت در گریه میكرد . بلند شدم و ایستادم . قطره اشكی به آرامی از گونه ام غلطید . اینبار بدجوری عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم
- بچه ها زود بپوشین. دكتر منتظره !
با برگشتن نگار به خونشون محیط خونه كمی آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمینان داده بود كه هیچ خطری نگار رو تهدید نمیكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعیت رو برای غیبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زیاد با هم حرف میزدیم و بر عكس خیلی از خواهر برادرا خیلی كم با هم دعوا میكردیم . چند روزی كه فرشته پیشم بود خیلی خوش گذشت . حتی یكی از همسایه ها كه می دونست من مجرد و دانشجو هستم با كمیته تماس گرفته بود كه باعث شد كمیته بیاد جلوی در خونه . با خنده های من و فرشته عصبانی بشه و سر انجام با دیدن كارتهای دانشجویی من و فرشته با كلی عذر خواهی اونجا رو ترك كنه !
نگار دو روز بعد همه كارها را برای یك غیبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خیلی به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتیم پیش دكتر . تمام مدتی كه نگار و فرشته پیش دكتر بودند 20 دقیقه هم نشد . من فكر میكردم دكتر قراره نگار رو جراحی كنه . ولی ظاهرا فقط یك آمپول به نگار تزریق كرده بود .
در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابی پریده بود. با این حال تا شب خندیدیم و شب فرشته پیش نگار خوابید و من هم توی حال روی یك كاناپه كتاب زمین امیل زولا رو میخوندم. رمان های امیل زولا باعث میشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و این یكی ( زمین ) دیگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بیدارم كرد .
- پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالای مطبشه
- الآن ؟!
- بدو زود باش
و خودش به طرف آشپز خانه دوید . وقتی من داشتم از در بیرون میرفتم فرشته در حالی كه یك لگن بزرگ دستش بود به آرومی گفت :
- فقط دعا كن
آمدن دكتر به داخل ماشین من زیاد طول نكشید. گویا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعی به فرید وابسته می دونستم. نیم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خونی رو كه چیزی شبیه لخته یا شاید هم بچه حرومزاده فرید روی اون شناور بود به من داد تا اونو توی دستشویی خالی كنم . بالاخره نزدیك صبح بود كه نگار رو دیدم . رنگش پریده تر از دیشب بود ولی خیلی سر حال بود . لبخند معصومانه ای به لب داشت . كنارش نشستم و دست یخ كرده اش رو توی دستم گرفتم .
- خسته نباشی خوشگل خانم
- منو ببخش. خیلی اذیت شدی . اصلاً نمی دونم چه جوری تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت میكشم .
- اصلاً دوست ندارم این حرفا رو بزنی
- میدونی فرشاد ؟ تو خیلی آقایی
- دیگه خجالتم نده . حالا بگیر بخواب. دكتره میگفت باید 24 ساعت بخوری و بخوابی . تا یك ماه هم فعالیت سنگین نداشته باشی .
بلند شدم كه از اتاق بیرون برم. ولی دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشید و بوسید .
- فرشاد خیلی دوستت دارم .
دوباره كنارش نشستم. دستم رو زیر بالشش فرو كردم و صورتش رو به صورتم چسبوندم. با صدای سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهری گفت :
- نه دیگه ! كار سختی كه نبود. یه بچه دیگه هم درست كنین . دكتر هندیه هم كه مفته . پاشین جمعش كنین ببینم !
با خنده از اتاق بیرون رفتم .
نگار دو روز دیگه هم پیش ما موند . اشتهاش هم مثل روحیه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظی با فرشته زانو زد و قبل از اینكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسید . فرشته قبل از رفتن یك كار دیگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفی كرد . اینجوری دیگه مشكلی برای حضور نگار توی خونه من وجود نداشت .
روزها میگذشت و دوستی من با نگار عمیق تر و عمیق تر می شد . ولی از لحاظ رابطه جسمی ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هیچ رابطه ای با هم نداشتیم . من به شكلی جدی به نگار بصورت نامزد احتمالی ازدواج نگاه می كردم . تا اینكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پایان ترم .
- فرشاد جون بابا. خوبی ؟
- آره پدر. چی شده ؟
- فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون بابا
دیگه نفهمیدم چی شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شدیدی طی كردم . كسی خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بیمارستان رو گرفتم. پدر توی حیاط بیمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه باید با عمل سر استخوان با پروتز تعویض می شد. فردای اونروز بعد از خرید پروتز ماجرا رو تلفنی برای نگار تعریف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كلیدش رو داشت) بره تا شیر آب و گاز رو ببنده .
عمل جراحی یكی دو روز بعد با موفقیت انجام شد.طی ده روزی كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هیچوقت خودش گوشی رو بر نمی داشت . برای برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . میخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبی دادم .
ساعت یازده بود كه به خونه رسیدم . میخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز
نگار رو با قیافه تر و تمیز تری ببینم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوی آینه موهاش رو خشك میكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صدای آب از حمام همچنان می اومد. خندیدم و گفتم ای پدر سوخته از كجا فهمیدی من برگشتم؟ و خواستم بگیرمش توی بغلم . كه صدای دیگری از حمام آمد كه گفت :
- نگار كیه ؟
صدای
فرید بود !!! نگاهی به نگار انداختم . به آرامی از در بیرون رفتم . سوار ماشین شدم و مستقیم به طرف انزلی راندم . نیاز به آرامش داشتم.......




طبقه بندی: داستان ها وماجراهای خواندنی،

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : رضا حضرتی | نظرات