تبلیغات
سرگرمی - ماجرای میلاد والناز..

 هوا ابری بود داشت نم نم ،بارون میزد میلاد هم داشت با ماشینش از محل کارش برمیگشت خونه که  کنار خیابون یه دختر خانومی رو دید که تنهاست و منتظر تاکسی! آروم رفت کنارشو شیشه رو داد پایین... سلام خانوم خوشگله برسونمتون... دخترک:برو آقا مزاحم نشو! میلاد:حالا سوار شو کرایه نمیخواد بدی! دخترک:برو آقا مزاحم نشو مگه خودت خواهر مادر نداری؟! میلاد:نه ندارم خنده ای کردو یواش یواش در عقب رو باز کرد مثل اینکه از میلاد خوشش اومده بود... میلاد:چرا عقب بشینی خب بیا جلو جا هست... این بود شروع آشنایی میلاد و الناز....


ادامه ی ماجرا: 

میلاد در طی راه از دخترک سوال کرد اسمتونو میشه بگین؟

دخترک:الناز هستم.

میلاد:منم میلاد هستم 27 سالمه توی یه شرکت کار میکنم،دانشجویی؟

الناز:بله با اجازتون

میلاد:چند سالتونه؟دانشجوی چه رشته ای؟

الناز:23 سالمه دانجوشی معماری هستم...

خلاصه صحبتهایی رد و بدل شد ، میلاد شمارشو دادبه الناز تا بتونن همدیگه رو پیدا کنن. اون شب شب اول دوستی میلاد و الناز بود،اون شب کلی با هم صحبت کردن تا خود صبح! فردای اون روز هم با هم قرار گذاشتن تا همو ببینن توی یه بستنی فروشی قرار گذاشتن و از خودشون برای هم گفتن... خلاصه روزهای خوبی بود واسه جفتشون هر روز میلاد از شرکتی که توش مشغول بود یه جورایی جیم میزد تا بتونه عشقشو ببینه عشقی که توی چند روز در قلب دوتاشون لونه کرده بود...هر روز النازو از دانشگاه تا نزدیکای خونشون میرسوند اینقد فکر ذهنشون درگیر هم بود که هیچی واسشون مهم نبود میلاد یه جورایی دیگه تن به کار نمیدادو النازم به درس... النازو میلاد خیلی به هم وابسته شده بودن ،میلادم نتونست جلوی خودشو بگیره و پیشنهاد ازدواج به النازو داد! الناز شوکه شده بود از خوشحالی اما به میلاد گفت:من باید بیشتر فکر کنم و بیشتر با هم باشیم...روزها گذشت و گذشت تا اینکه حدود سه ماه از دوستی این دو مرغ عشق گذشت که یه روز میلاد به الناز گفت:پدر و مادرم رفتن مسافرت و از الناز خواهش کرد که خودشو برسونه به خونشون تا یه کم با هم در کنار هم باشن و قلیون بکشن و .... ولی ای کاش که الناز به اونجا نمیرفت ولی چون به میلاد اعتماد داشت قبول کرد که بره خونشون...

الناز زنگ در حیاطو زد و میلاد هم در رو باز کرد،الناز وارد خونه شده بود کمی نگذشته بود که میلاد از الناز خواست که لباساشو در بیاره و راحت باشن! اما الناز گفت نه،اینجوری راحتم میترسم شیطون بره تو جلدمون،اما میلاد نتونست بپذیره و گفت نه من اینجوری نمیخوام،مگه قرار نیست بیام خاستگاریت خب زن خودم میشی دیگه،بین زن و شوهرم که این حرفا نیست خلاصه با زبونش النازو خام کرد و.... حالا میلادم لباساشو در آورد و حالا جفتشون هیچ چیز پنهونی نداشتن،اینجاست که دیگه شیطون بدجور میره تو جلد آدما... میلاد با زبونش حسابی النازو گول زده بود و تونسته بود هر کاری که دوست داشت با الناز بکنه! چون شهوت جفتشون خیلی زیاد شده بود نتونستن جلوی خوشونو بگیرنو اون کاری که نباید انجام بشه انجام گرفت.... دیگه الناز یه دختر نبود....الناز داشت اشک میریخت،میلاد اونو دلداری میدادو میگفت خودم شوهرت میشم چیزی نشده که.... ولی الناز میترسید میترسید اگه میلاد با اون ازدواج نکنه انوقت تکلیفش چی میشه؟

میلاد واسه الناز یه تاکسی تلفنی گرفت تا النازو که هم از شدت درد هم از ناراحتی حال نداشت رو برسونه خونشون،از هم خداحافظی کردن ،الناز سوار ماشین شد،تا خونه ی النازشون نیم ساعتی راه بود تا اونجا الناز فرصت داشت که گریه شو تموم کنه تا بلکه خونوادش شک نکن... حالا الناز رسیده بود در خونشون...خلاصه به هر شکلی بود اون شب تموم شد و کسی چیزی نفهمید چند روزی الناز به میلاد زنگ نزد و  خواست که یه چند روزی همدیگه رو نبینن،الناز خیلی فکرش مشغول بود همش میترسید که میلاد زیر همه ی حرفاش بزنه...تا اینکه یه هفته که از اون موضوع گذشت به میلاد زنگ زد و گفت که میخوام ببینمت،میلاد هم قبول کرد،اومد جلوی دانشگاه النازو سوار کرد،الناز بدون هیچ حرفی گفت:میشه بگی کی میخوای بیای خاستگاریم؟

میلاد:حالا میام صبر کن یه خورده

الناز:من نمیتونم خیلی صبر کنم بهتره تصمیمتو زودتر بگیری.

ماه ها از اون قضیه و دوستی میلاد و الناز میگذشت اما میلاد هنوز به خاستگاری الناز نیومده بود،الناز افسردگی گرفته بود چون اون چیزی که فکر میکرد نشده بود و همش غم م غصه میخورد... تا اینکه یه روز الناز به میلاد زنگید و گفت:میلاد چرا تصمیمتو نمیگیری؟الان 10 ماه میگذره از دوستیمون اما تو هنوز نیومدی خاستگاریم؟چرا؟

میلاد:من نمیتونم باهات ازدواج کنم!

همین که میلاد اون حرفو زد مثل اینکه دنیا رو سر الناز خراب شده بود،دیگه نمیتونست صحبت کنه حتی نتونست بگه چرا؟ همونجا از حال رفت،وقتیم که بهوش اومد خودشو زیر سرم دید تو بیمارستان.... چند روزی رو بستری بود تا اینکه  حالش بهتر شد تا مرخصش کنن پدر و مادرش ازش میپرسیدن چیزی شده الناز؟ اما اون میگفت نه چیزی نیست... ولی درون الناز پر حرف بود پر غم پر غصه پر ناله اما به کی بگه با چه رویی بگه؟

چند روزی که تو خونه استراحت کرد و حالش بهتر شد یه روز به میلاد زنگ زد و گفت:اینه رسمش نامرد،چرا بهم قول دادی که باهام ازدواج میکنی؟چرا باهام اون کارو کردی ؟چرا دختریمو ازم گرفتی حالا ولم کردی ؟چرا؟چرا؟رچراااااااااا؟

میلاد:خب من نمیتونم با دختری که باهاش .... انجام دادم ازدواج کنم نمیتونم بهش اعتماد کنم،نمیتونم... الناز اون روزم اگه اون اتفاق افتاد تقصیر جفتمون بود تو هم نباید میومدی نباید میذاشتی که من اون کارو باهات انجام بدم....

الناز نتونست همه ی حرفای میلادو  گوش کنه و فقط بهش گفت خیلی نامردی....و قطع کرد.

الناز نمیدونست که چکار کنه،شاید النازم خودش مقصر بود اگه اون روز به خونه ی میلاد نمیرفت... خلاصه اتفاقی بود که افتاده بود و نمیشد کاریش کرد....الناز با خودش عهد کرد که دیگه  به هیچ پسر و مردی اعتماد نکنه و با خودش قرار گذاشت که هیچوقت ازدواج نکنه...

واقعا چه رسمیه رسم زمونه....




طبقه بندی: داستان ها وماجراهای خواندنی،

تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : رضا حضرتی | نظرات