تبلیغات
سرگرمی - غروب پاییز

به هنگامی که این خونریز
غروب تیره پاییز ،قدم در شهر من می زد
ستاره روزنی می جست ،شب گیسو پریشان را
.
.
شب تنها ،شب یغما
شب پاییز جان فرسا
به تاراج همه دلها،فرود آمد بروی بستر دنیا
.
.

.سکوت مرگبار شب
نفس در سینه ها می کشت
گل سرخ دلم آن شب، درون سینه ام پژمرد
.
.
همه ظلمت ،همه حیرانی و وحشت
زابر تیره ای آن شب
به روی شهر می بارید
.
.
گهی شلاق طوفانی
گهی بادی ،نسیمی سرد
ز بی رحمی زتن برکند ،تمام پوشش باغم
.
.
یکی قامت شکن رعدی
شرر انداخت بر جانم
شکست آن سرو دیرین را ،به باغ آرزو هایم
.
.
ردا پوش،آن سیاهین جامه بر تن
قدمهایش چه سنگین و نفسهایش خزان آهنگ
زدستان درختان می گرفت آن برگهای بی نفس ،زرد و طلایی رنگ
.
.
بر اینها هم دریغی نیست
ولی اما ،ولی اما
چرا یاس امیدم را زکنج سینه ام دزدید

نظر یادتون نره




طبقه بندی: شعر های زیبا وعاشقانه،

تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 | 08:43 ب.ظ | نویسنده : رضا حضرتی | نظرات